محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3142

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو عبيده گويد : يكى از پسران مسعود به من گفت كه نخستين نام اين مكتوب صلت به حريث حنفى بود . مكتوبى نيز پيش صلت بن حريث نهادند كه نخستين نام آن رجاء عوذى بود . از پيش نيز ميان آنها پيمانى بوده بود . ابو عبيده گويد : محمد بن حفص و كسان ديگر پنداشته‌اند كه مضريان در بصره از ربيعه بيشتر بودند و جماعت ازد آخرين كسانى بودند كه وقتى بصره شهر شد در آنجا اقامت گرفتند . عمر بن خطاب رضى الله عنه گروههايى از مسلمانان مقيم را به بصره آورد ، جماعت ازديان در جاى خويش بودند و در آخر خلافت معاويه و آغاز خلافت يزيد بن معاويه به بصره آمدند و چون بيامدند مردم بنى تميم به احنف گفتند : « قبل از آنكه قوم ربيعه پيشدستى كنند به اينان بپرداز . » احنف گفت : « اگر سوى شما آمدند بپذيريدشان و گر نه به طرف آنها نرويد كه اگر برويد تبعهء آنها مىشويد . » مالك بن مسمع سوى آنها آمد . در آن وقت سر ازديان مسعود بن عمرو بن معنى بود . مالك گفت : « پيمانى را كه در جاهليت ميان ما و كنده بوده و نيز ميان ما و بنى ذهل طى بوده تجديد كنيد . » احنف گفت : « اينك كه پيش آنها رفتيد پيوسته تبعه و دنباله رو آنها خواهيد بود . » ابو عبيده گويد : وقتى بكريان دل به يارى مضريان نهادند و پيمان قديم را تجديد كردند و خواستند حركت كنند ، ازديان گفتند : « با شما حركت نمىكنيم . مگر آنكه سالار جمع از ما باشد . » و مسعود را سالار كردند . مسلمة بن محارب گويد : مسعود به عبيد الله گفت : « بيا تا ترا به دار الاماره باز - بريم . » عبيد الله گفت : « توان اين كار ندارم ، تو برو . » و بگفت تا لوازم و بار بر چهار - پايان بستند و جامهء سفر به تن كرد و چهار پايه اى بر در خانهء مسعود نهادند كه بر آن